ای ستاره ی درخشان آسمان دلم
اشك سوزان چشمان مرا ببين ، بغض من در جاده هاي بي كسي گم شده
دوست ندارم همچون يك عروسك كوكي باشم
هرگز نمي خواهم كه در صندوقچه ي دلت مخفي بمانم
نمي خواهم در فشار هرزه ي نگاهها خرد شوم
من طالب پيوستن هستم ،من مي خواهم شاهد سپيده دم عشق باشم
من هم مي خواهم سرود عاشقانه سر دهم
رقص نيرنگ را نمي خواهم ،مرا پناه ده و از شبهاي پر عذاب مرا دور ساز
بگذار تا زائيده ي عالي ترين تصويرها باشم
بگذار تا معناي هستي را در يابم و معجزه ي عشق را ببينم
مي خواهم به آرامي به روي مخمل شب چشمهانم را بر هم گذارم
هجوم كابوسهاي شبانه را از من برهان
تيغ بي وفايي را به من نشان مده ...شوق پرواز را به من بياموز
و جاي حسرت را برايم باقي مگذار
بگذار تا مرواريد دريايت شوم ،بگذار تا به نيستان دلت راه يابم
شكوه عشقت را از من دريغ نكن ،چهره ي تلخ جدايي را از من دور ساز
چشمان صاف و زلالت را برايم گل آلود نكن ،بر عشق پاكم نفرين نكن
مگذار كه نشكفته پرپر شوم
زندگي مرا وسعت بخش به حرفهاي دلم نگاه كن
برگ ريزان پائيزم را با تو مي خواهم چرا كه با بودن تو ديدني و زيبا مي شود
جاده ي تنهايي پائيزان فقط با بودن تو انتها می يابد
مي خواهم چشمانت را باز كني و مرا ببيني
نمي خواهم روزي باشد كه ديگر من تمام شده باشم
آه كه چه شيرين است در اين برگ ريزان و در اين جاده ي تنهايي با تو همگام شدن
خدايا اگر قرار بود روزي شاهد باختنم باشم
پس چرا آتش عشقش را در وجودم شعله ور كردي ؟؟؟؟؟؟؟

من در این کلبه خوشم
تو در آن اوج که هستی خوش باش
من به عشق تو خوشم
تو به عشق هر که هستی خوش باش


تو باشي منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..
تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..
بهت مي گم چشماتو مي بندي؟
ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...
بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟
مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..
مي دوني؟
مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..
يه ضربه عميق..بلدي که؟
ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني
من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني
خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه
و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..
تو داري قصه مي گي..
من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه
رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..
حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..
تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..
مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.
مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..
مي بيني ديگه نفس نمي کشم..
چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..
مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..
از خون ديدن..
وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم
خوشگل شدياااا
بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..
گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد

بدو بدو


