تبليغاتX
تک صدف دریای عشق من کجایی...
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند
 

سلام. ببخشید که اگر دیر آپدیت کردم بخاطر همین امروز یه شعر زیبا برای شما عزیزان می گذارم.

چرا شد آن محبتها فراموش؟
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
بیا تا مهربانی پیشه سازیم به مشتی زرق و زر خود را نبازیم
چه آمد بر سر اقوام و خویشان که شد آن جمعشان اینسان پریشان؟!
چرا خواهر ز خواهر می گریزد برادر با برادر می ستیزد
چرا دختر ز مادر ننگ دارد پدر با بچه هایش جنگ دارد
چرا مهر ومحبت کیمیا  شد تمام آن رفاقت ها ریا شد
نبینی خنده ای بر روی لب ها نه روز آرامشی داری نه شب ها
نه کس را لحظه ای آسوده بینی به زشتی جمله را آلوده بینی
نه آسایش نه آرامش نه راحت همه مشتاق یک آن استراحت
همه درگیر نوعی اضطرابند چه نفرینی است دایم در عذابند
چو مردم را عوض شد زندگانی شده این زندگانی، زنده مانی
چرا یک روز روز خوش نبینیم همه سر در گریبان می نشینیم
به ظاهر خانه هامان کاخ شاه است درونش یک جهان اندوه و آه است
دگر از بذل و بخشش ها اثر نیست ز انصاف و مروت ها خبری نیست
شده نایاب و لطف و مهربانی تعارف ها همه سرد و زبانی!
عمو جان، خاله جان دیگر نگوییم برای مرگ هم در آرزوییم
یکی حج می رود سالی دو سه بار کنارش خواهرش نادار و ناچار!
یکی با سودی از پول نزولی رود مکه به امید قبولی!
یکی نازد به ماشین و به باغش یکی باد تکبر در دماغش
تمام کارها گشته ریایی نجابت شد عوض با بی حیایی
فقط دنبال نفع و کار خویشند به فکر گرمی بازار خویشند
ز بس حرص و طمع در سینه دارند به هم مانند دشمن کینه دارند
خدایا راه من را راست گردان مرا قانع به نان و ماست گردان
مرا یاری نما تا یار باشم برای دوستان غمخوار باشم ...

حامو مطلبی نژاد ۲۵/۱/۱۳۸۵

خدایا به ما طعم حقیقی عشق را بچشان.

منتظر نظرات شما عزیزان هستم...


يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...

برای خانم خشگلم
                 آهای بی وفا دیگه دوستم داری    

  

   

    هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید

                   هر یک گل منت از صد خار میباید کشید

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
اين صفحه را خانگی صفحه ی خانگی خود کنيد

Welcome to my weنه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد

نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد
نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد
نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .
و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !
يک نصيحت : مواظب خودت باش !
يک خواهش : اصلاً عوض نشو !
يک آرزو : فراموشم نکن !
يک دروغ : تو رو دوست ندارم !
يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است !

ميدانم که امروز تو هم گوشهايت زنگ بيداري خواهد زد ، ميفهمي که تو را چقدر من دوست داشتم و چقدر براي ديدنت دلتنگي ميکردم ، دستهايت خواهد لرزيد ، چشم به در خواهي ماند ، چون تو هم امروز حس خواهي کرد که در دلم من چه ميگذشت ؟
ميداني چرا ؟ چون ديگر من آغوش خاک سرد و بي روح را به آغوش تو ترجيح داده بودم
نرو !! تنهايم نذار ، من رفتن و ترک کردن کسي که دوست دارم را ندارم
من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم
مي گويي برميگردم و من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگاز اعتماد ندارم
در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم !
نگاه هايي هستند که انسان را تا عمر دارد ميگرياند و دلش را خاکستر ميکند !
راه هايي هستند که تا به مقصد برسد تاب و توانت را از دست ميدهي !
قلبهابي هستند که غمها و دردها شکسته و پيرشان کرده اند !
انسانهايي هستند که هرگز فراموش نمي شوند !
دوستها و عشقهايي هستند که دوست داشتند ولي به مانند تو فراموش کردند !
ولي عشق متين تا لحظه اناالله وانا اليه الراجعون در قلبش زنده مي ماند !
اگر اين پيام يا نامه متين را پاک کني منو دوست داري
اگر پاک نکني فقط منو ميخواهي
اگر باز هم جواب بدي خيلي دوستم داري
اگر جواب ندي بدون من زندگي برايت امکان ندارد و هنوز عاشقم هستي
حالا منتظرم ببينم چي ميکني ؟
اگه اين متين به اين حرفها دلشو خوش نميکرد ديگه اين نوشته ها نيود
آرزو داشتم بالهاي تو بودم اگر من نبودم پرواز کردن برايت امکان نداشت
و آرزو داشتم بهار فصلهايت بودم چون اگر من نبودم گلهاي زيبا باز نميشدند

براي من ديدن تو به مانند آب خوردن بود و زندگي کردن با تو به مانند نفس کشيدن :
بدون آب خوردن و تشنه ماندن ميتوانم 3 روز زنده بمانم ولي بدون نفس کشيدن هرگز !

به تو چي بگويم ؟ نمي دانم !
اگه بگم خورشيد تابان ! آن هم غروب ميکند
اگه بگم زندگيم هستي آن هم کوتاه است !
اگه گلم بگم ؟ آن هم زود پژمرده ميشود !
به تو ميگم ( روحم ) که اين روح با تو زندگي ميکند .

تو به زيبايي گلها حسودي نکن چون تو از هر گلي زيباتري پس بذار گلهاي حسودي تو را بکنن
خودت را ناراحت نکن زيبايي تو از هرگل زيباتري پر فروغتر است ، تو به مانند عشق آزادي ، به مانند آزادي فراتر و دلنشين تر ،، پس تو از يک دنيا با ارزش تر و با معناتر هستي !

يک اميدي در زندگي دارم که هرگز از بين نخواهد رفت !
يک حسرتي هست که هرگز تاب کشيدنش را نخواهم داشت !
و يک يک مرگ وجود دارد ،،، يک روز البته خواهد آمد اما ....
عشقي که نسبت به تو دارم نه خواهد مرد و نه کم خواهد شد .
هترين و زيباترين و دلنشين ترين < واژه عشق > تو را دوست داشت است !
شيرين ترين و خوشترين لحظه هاي < انتظار زندگي > انتظار کشيدن براي توست !
و مکمل زندگي و روح نوازترين صبح بيداري وجود تو ، و هستي تو بوده است !

 

کاش همه خواهرا مثل تو بودن

blog!

به وبلاگ ترانه عشق خوش آمدید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

چون دستم بوی گل میداد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند

اما فکر نکردند شاید من گلی کاشته باشم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  |