تبليغاتX
تک صدف دریای عشق من کجایی...
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

کاش که عاشق نمی شدم


                                      

                   کاش که عاشق نمی شدم

                                     

کاش که عاشق نمیشدم چون ، عاشقی پر از غم است ، پر از دلتنگی است!

کاش که عاشق نمیشدم چون ،عشق هوس است و یک راه نفسگیری است!

کاش که عاشق نمیشدم چون ، عشق یک شعله خاموش نشدنی است ، یک لحظه

فراموش شدنی است!

کاش که عاشق نمیشدم چون ، عشق یک خواب بیدار نشدنی است ، یک رویای خیالی

است!

کاش که عاشق نمیشدم چون ، عشق یک شکنجه عاطفی است ، یک انتظار تلخ است

، عشق یک تحمل است ، تحمل سختی ها و غصه ها است !

کاش که عاشق نمیشدم چون ، عاشق یک مجرم بدون وکیل است ، عشق دادگاه

بدون قاضی است!

کاش که عاشق نمیشدم چون ، عشق سکوتی تلخ در اعماق وجود است ، عشق یک

دریای نا آرامی است!

کاش که عاشق نمیشدم چون ، عشق بازگشت ناپذیر است ، یک راه پر از دلهره است

، عشق اختلال در روند آرام زندگی است!

کاش که عاشق نمیشدم چون ، عشق حرفهایش یک تکرار مکرر است ، لحظه هایش

پر از بی تابی و گریه است!

کاش که عاشق نمیشدم چون ، عشق یک غروب پر از دلتنگی است ، یک دنیای

سرتاسر تاریکی است!

اینک که عاشق شدم می مانم با یارم ، چون عشق جاودانه است ، عشق پایانش

شیرین است ، عشق شکست ناپذیر است ، تکامل قلب آدمی است ، نشان دادن

شفافیت احساسات است ، عشق یک افتخار است ، افتخار اینکه کسی هست که در

این دنیای بزرگ تو را دوست میدارد و کسی هست که منتظر تو خواهد ماند!

اینک که عاشق شدم می مانم با یارم ، چون عشق شریک بودن در غم یار است و

سهیم بودن در شادی یار ، عشق یک همبستگی است ، عشق یک اراده قلبی است ،

یک حیات تازه است ، یک فردای پر از محبت است ، یک بستر گرم و احساسی است!

اینک که عاشق شدم می مانم با یارم ، چون عهد بسته ام که با او بمانم ، چون خیلی

او را دوست دارم ، چون برایم یک دنیا ارزش دارد ، چون مجنون او شده ام و چون باید

رسم عاشقی را خوب به جا بیاورم !

عاشق می مانم با یارم چون که خیلی دوستش دارم و دیگر نمی گویم ای کاش که

عاشق نمیشدم و نمیگویم عاشقی پر از درد و غصه است چون حتی همین درد و

غصه های عاشقی با بودن در کنار یارم ، برایم شیرین است و تمام سختی های

عاشقی را با بودن او در کنارم میپذیرم چون که 

                               

               
خیلی دوستش دارم


                

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

بگو ای عشق که مرا دوست میداری


بگو ای عشق که مرا دوست میداری


بگو ای عشق ، بگو که عاشق منی ، بگو که در این دنیای بزرگ تنها مرا داری و مرا

میپرستی!

بگو تا احساس کنم بیش از عشق بر من عاشقی عزیزم

بگو تا احساس آرامش کنم که در این دنیای بزرگ کسی هست که دیوانه و دلسوخته

من است

عزیزم بگو که تا پایان راه عاشقی با من می مانی ، بگو که دلم آرام شود و به خواب

عاشقانه روم!

به خوابی روم که تنها در آن خواب تو را ببینم و تنها تو را احساس کنم.

به خوابی روم که به جز تو کسی را احساس نکنم و رنگی از این دنیای بی محبت را

نبینم.

بگو ای عشق که مرا دوست میداری اگر بارها به من گفته ای باز تکرار کن این کلمه

را!

بگو دوستت دارم و بگو عاشق تو هستم عزیزم!

به من غرور بده ، به من اراده و قدرت عاشق شدن را بده!

عزیزم مرا حس کن بیشتر از همه لحظه ها ، این دل شکسته مرا باور داشته باش ، و

این عشق مرا از تمام وجودت بپذیر عزیزم..

این چشمهای خیس مرا با چشمهای خیست نگاه کن و به من بگو که به سوی من

می آیی

به منی که زخم خورده از کلام عشق هستم ، معنای واقعی عاشق شدن را بیاموز و
 
به منی که خسته و خورد از زندگی ام آرامش هدیه کن!

آرامش من تویی ، آرامش آن صدای مهربان تو هست و آرامش آن چهره ماه تو هست
 
عزیزم!

اگرچه میدانم تو مرا خیلی دوست میداری و اگر چه میدانم تو دیوانه این قلب پر از درد
 
منی ولی باز میگویم که ای عشق من تکرار کن که مرا دوست میداری عزیزم

تکرار کن عزیزمبا احساسی پاک ، از ته قلبت و با تمام وجودت بگو که عاشق منی!

من آرزوی این دوست داشتن و ابراز محبتی مانند تو را داشتم من آرزوی عشق پاکی
 
مانند تو را داشتم.

اینک به منی که همان آرزوی عشق تو را داشتم بگو که دوستم میداری و بگو تاپایان

راه با من میمانی تا به آرزویم برسم عزیزم!

بارها از سرزمین عشاق با دلی شکسته و چشمانی خیس سفر کردم اینک میخواهم
 
با تو باز به سوی آن سرزمین باز گردم و دیگر نیز سفر نکنم!

عزیزم بگو که مرا دوست میداری ، بگو تا غرور عشقت در دلم بنشیند ، بگو تا آنهایی

که عاشق قلب من هستند بدانند که من یاری دارم ،من یاوری دارم و من مجنون

،لیلایی دارم!

عزیزم بگو مرا دوست میداری ، بگو که عاشق منی و بگو دیوانه این قلب پر از درد

منی

عزیزم بگو منتظرم. منتظر آن صدای مهربانت هستم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

بوسه  یعنی وصل شیرین دو لب

 

بوسه یعنی عشق دز اعماق شب

 

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

 

بوسه یعنی آتش و گرمای لب

 

بوسه یعنی لذت از دلدادگی لذت از شب لذت از دیوانگی

 

بوسه یعنی حس خوبه طعم عشق طعم شیرینی به رنگ سادگی

 

بوسه یعنی آغازی برای ما شدن

 

بوسه یعنی لحظه ای با دلبری تنها شدن

 

بوسه یعنی شادی و شور ونشاط

 

بوسه یعنی عشق خالی از گناه

 

یوسه یعنی قلب تو از آنه من

 

بوسه یعنی تو همیشه مال من

 

بوسه آتش میزند بر جسم جان         بوسه بر میدارد این شرم از میان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

 

هي نشين غصه نخوررفته كه رفته اگه دوست داشت نمي رفت اون كه رفته رفته

هي نشين چشم به راه رفته كه رفته اگه عاشقت بودنمي رفت اون كه رفته بي

خيالش مگه چندسال تو جوني بي خيالش مگه چندسال توميموني بي خيالش

اينها رسم روزگاره همشون كارخداست حكمتي داره ياد حرفاي قشنگش مي دونم

مثل يه داغه اون دلت خيلي گرفته شده قلبت پاره پاره كه رفته ديگه رفته دوست نداره ديگه

دس بردارعزيزم بروسوي عشق تازه هيش كسي نمي دونه تودلت چي مي گذره حرفات

اندازه كوه پرغرورخيلي ساده اون كه رفته رفته برگشتن نداره اگه دوست داشت نمي رفت

حتي واسه يه لحظه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

 

دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم

دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم

دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم

دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم

دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم

دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم آرامش را در تو زنده کنم

دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم

دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم آرامش کودکی ات را به توباز گردانم

دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند

دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به

دوش کشم

دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم

دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!!

اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش...

به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم

ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه

که در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار

هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم

نا گهان چه قدر زود دیر می شود...

پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...

Go to fullsize image

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي

-----------------------------------------------------------------------------

 

خداوندا  تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است  چه رنجي ميکشد  آنکس که انسان است و از احساس سر شار است 

-----------------------------------------------------------------------------

 

بهش گفتم منو چقدر دوست داري؟ گفت: اندازه جوهر خودکارم. گفتم خيلي نامرديه. آخه جوهر خودکارت که يه روز تموم ميشه. يه لبخندي زد و گفت: خودکارم اصلا جوهر نداره!! 

-----------------------------------------------------------------------------

 

دستاشو شکسته ن بگو دنيا شو گرفته ن، بگو روياشو شکسته ن بگو رفته تا نباشه، قسمِ رفتنو خورده بگو رفته تا ...نه! اصلا... چه ميدونم... بگو مُرده روزي صد دفعه غلط کردمو مشقَم کردن* تا به قول خودشون، "ابليسو آدم کردن" تا لبم خواست بگه نه، با تَو سَري گفتن: "هيس حرف نزن، هيچي نگو، فقط بشين و بنويس بنويس:هيچ کاري از دست کسي بر نمياد بنويس ديگه چشام دليل روشن نمي خواد بنويس هر چي رو بايد بنويسي، بنويس " ولي تا نوشتم از حق خودم، گفتن: "هيس"!

 

Go to fullsize image

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

 

كاش نقاش چيره دستي بودم تاجنگل سبز چشمان تورا به تصوير مي كشيدم.

من التماس نگاهت رابا مظلوميت تمام فرياد كردم وهر شب نوشته های عریانم را در کوچه پس

كوچه هاي خلوت شهر به دست نسيم صبحگاهي سپردم

افسانه چشمان تو غريب است مانند بركه اي نا آرام ودرحال گريز

 هرشب از راز چشمان تو نوشتم و تورا با قلمم 

به شهر بت رساندم ودست آخر از نامه گذشتم.

كاش امشب بغض آسمان با بغض دردآلود من همدرد شود

تاغم از دست دادن تورا با نواي غريبانه اي به اوج فلك برسانم

 و چشمان اشكبارم را در عزاي بي تو بودن در گورستان تنهايي سبكبار كنم.

دلم يك همدرد مي خواد قلمم همدرد است اما هر چه مي نويسم

تو را فراتر از نوشته هايم مي بينم

واي قلمم كم كم مي ميرد ومن مي مانم و بغضي كه در گلو به شيداييم دامن زده است.

 وقتي نمي آيي و خورشيد بي وفاي چشمانت در پس ابرها غروب مي كند نماز آيات

ميخوانم شايد توبيايي اما دردي گريبانگير سرنوشت من و توست كاخ كاغذي ما را آب و باد برد.

اول دبستان بودم كه نوشتم:آب, باد, باران............

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

 

در نگاه تو بودم .... در فکرت بودم ......... در حرفهايت اولين نفر بودم

در خيال روياهايت من پرواز ميکردم

نمی دونم چی شد؟!!!.....شايد دست تقدير باشه که من و تو رو

از هم جدا کرد .....

جدا کرد و گمراه عالمم کرد.......

کاش می شد ....کاش می شد ....که اين يه خواب بود ..

خوابی که با بيدار شدنش

از يک توهم مزخرف از خيا لم دور می شد....

ولی توهم نبود...خوابم نبود....يک واقعيت بود.

نمی دونم کدوم احمقی اومد و تو رو از من جدا کرد.

Go to fullsize image


اونی که لبخند تلخ خيانتش ذره ذره جگرتو ميسوزونه...

همونه که يه روز لبخنداش اونقدر مستت ميکنه

که دلتو بهش به امونت ميسپاری ...

Go to fullsize image

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

چرا پیشم نموندی ، غم تو دلم نشوندی

               با رفتنت هستیمو به نابودی کشوندی

 

تو باور دل تو جدایی جایی نداشت

              چی شد دل عاشقت رو قلب من پاگذاشت

 

رفتی تو ای نامهربون، نذاشتی حتی یک نشون، از عاشقی از عشقمون

 

رفتی تو بی بهونه، به رسم این زمونه

               قصه هنوز همونه گریه های شبونه

 

می گفتی بی تو شبهام ستاره ای نداره

               خنده های تو واسه من شادی میاره

 

ولی وفا نداشتی مهر و صفا نداشتی

                با یک بغل خاطره منو تنها گذاشتی

 

رفتی تو ای نامهربون، نذاشتی حتی یک نشون، از عاشقی از عشقمون

 

با این که دل شکسته ام منتظرت نشستم

                بیا که من به جز تو دل به کسی نبستم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  |