تبليغاتX
تک صدف دریای عشق من کجایی...
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

گفتم و گفتی



گفتم ، گفتی و اشک ریختیم...

گفتم که دوستت دارم ، گفتی که باور نداری

گفتم این کلمه را از حفظ نمی گویم از ته دلم می گویم ، گفتی دلم را نیز باور نداری!

سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم. مدتی سکوت با چشمانی خیس……

گونه ام خیس شد و قلبم شکسته !

گفتی که تو قلبم را شکستی ، گفتم که قلبت شکسته نشد ، بلکه احساست در هم

شکست،

گفتی سکوت کن میخواهم گریه کنم ، من نیز سکوت کردم و با گریه تو نا آرام شدم و

اشک ریختم!

گفتی بی خیالی از اشکهایم ،چیزی نگفتم ، و باز سکوت و یک آه تلخ!

گفتی کاش که عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه این دردها را دارد .

گفتی خسته شدی از همه کس ، گفتم که صبور باش عزیزم من با تو می مانم.

گفتی خیلی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است تنهایی را نمی شناسد!

و باز گفتی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است قلب یارش باید همان تنهایی او

باشد!

گفتی که این حرفایت تکراری است ، گفتم به جز تکرارش راهی نیست!

گفتی که آغوشم را میخواهی ، گفتم که منتظر بمان عزیزم!

گفتی که شانه هایم را میخواهی ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم!

گفتی که تو از حرفهایم پریشانی ، گفتم حرفی نیست و حرفهایت شکنجه ای بیش

نیست!

گفتی که لبخندی بزن ، گفتم که حس لبخند نیست

گفتم با اینکه این کلمه تکراری است و با اینکه باور نداری باز میگویم که دوستت دارم

چیزی نگفتی و سکوت کردی !

گفتم که دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشک از چشمانم سرازیر شد!

و باز چیزی نگفتی و به جای سکوت اینبار تو نیز مانند من اشک ریختی و با بغض و

صدای آهسته گفتی که من نیز تو را دوست می دارم عزیزم، لبخند تلخی بر لبانم

نشست و باز چشمان خیسم خیستر شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

گریه نکن عزیز من



گریه نکن عزیز من




لحظه دلگیری است لحظه اشک ریختنت ، لحظه نفس گیری است ،

لحظه گریه کردنت

لحظه سردی است ، لحظه به غم نشستنت .

صدای گریه هایت ، صدایی است که در اعماق دلم میپیچد و دلم را به درد می آورد

سرازیری اشک بر روی گونه هایت ، لحظه ای است که بغض گلویم را میگیرد!

عزیزم گریه نکن که طاقت دیدن اشکهایت را ندارم ، عزیزم آرام باش که طاقت دیدن آن

چهره پریشانت را ندارم.

با من درد دل کن تا دلت خالی شود ، گرچه من مقصر آن اشک ریختنت هستم !

درد دلت را با درد دل خالی کن ، با گریه خودت را خالی نکن ، گرچه من مجرم آن

چشمهای خیست هستم!

تویی که تمام وجود منی ، تویی که تمام زندگی و دنیای منی ، تویی که عشق منی ،

پس چرا باید کاری کنم که تو اشک بریزی عزیزم؟

قطره قطره از اشکهایت برایم یک دنیا ارزش دارد ، به خدا ارزش دارد، پس چگونه

میتوانم آن قطره های مقدس را ببینم که اینگونه بر زمین میریزد؟

لحظه بی وفایی است لحظه اشک ریختنت ، لحظه های تلخی است لحظه گریه

کردنت ، پس عزیزم گریه نکن که این لحظه ها برایم اینهمه سرد و نفسگیر نگذرد ،

آرام باش تا من نیز با آرامش تو آرام شوم!

اگر اشکهایت برایم ارزشی ندارند پس چرا زمان گریه کردنت چشمهای من نیز به گریه

کردن می افتند؟

به چشمهایم یاد ندادم که گریه کنند ، چشمهایم را وادار نمیکنم که اشک بریزند ،

احساس را در وجودم شعله ور نمیکنم که اشک هایم روانه شوند ، عزیزم به خاطر

اینکه خیلی دوستت دارم طاقت دیدن اشکهایت را ندارم و اینگونه است که من نیز به

گریه می افتم!

عزیزم زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد !

دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم عزیزم و دوست ندارم آن صدای

قشنگت را با بغض بشنوم!

اگر دلتنگی بیا با من درد دل کن ، اگر عاشقی به خاطر عشقت گریه نکن ، و اگر نیز از

من پریشانی مرا ببخش ، فقط تو را به آن خدایی که میپرستی گریه نکن!

عزیزم دوستت دارم ، همه وجودت را دوست دارم ، همه احساساتت را میپرستم تنها

از گریه هایت بیذارم !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

دوباره


دوباره من ، دوباره تو ، دوباره ما ، دوباره عشق




دو جاده ، جاده های فرعی ، جاده های تنها ، بی کس ، بی نفس !

تقاطع عاشقانه ، جاده اصلی ، دوباره من ، دوباره تو ، دوباره ما ، قصه از نو و دوباره

عشق!

دوباره یک نگاه ، یک آغوش گرم ، یک بوسه شیرین و دوباره لحظه های عاشقی

دوباره اشک ، دوباره غم و غصه ، و یک راه نفس گیر!

دوباره من ، دوباره تو ، دوباره ما ، دوباره عشق ، دوباره پرواز ، پرواز به دشت شقایق

های عاشق

دوباره من ، دوباره تو ، دوباره ما ، دوباره عشق ، دو هم نفس ، دو عاشق ، دو همدل

، دو مجنون!

دوباره آواز ، آواز عاشقانه دو مرغ عشق ، دو دلدار ، دو بیدار

دوباره من ، دوباره تو ، دوباره داستان های دیگری از من و تو!

یه تنها ، یه مجنون دوباره یک لیلی و مجنون!

یه فرهاد ، یه شیرین ، دوباره یک رویای رنگین!

دوباره من ، دوباره تو ، دوباره درد دل های عاشقانه !

دوباره من ، دوباره تو ، دوباره ما , دوباره حادثه ، دوباره داستان های عاشقانه !

دوباره ، باز دوباره ، دوستت دارم باز دوباره !

دوباره من ، دوباره تو ، دوباره ما ، دوباره دوست داشتن های قلبهای ما!

دو  عاشق ، دو موندگار ، دو صادق ، دو همسفر دوباره باز دوباره حرکت به سوی یک

زندگی عاشقانه!



منتظر نظرات شما عزیزان هستم....
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

بگذار همانی که میخواهی باشم

     بگذار همانی که میخواهی باشم
           


بگذار آن باشم که با تو تا آخرین لحظه زندگی خواهد ماند عزیزم

بگذار آن باشم که با صداقت با تو درد دل میکند و با یکرنگی و یکدلی زندگی میکند

بگذار آن باشم که دیوانه وار در شهر نام تو را فریاد میزند و آن باشم که برای عشقت

جان خواهد داد عزیزم.

بگذار اینک که من از تمام وجودم تو را دوست میدارم شکسته و خورد و سرد از این

دوست داشتن نشوم

بگذار همانی باشم که در شادی هایت میخندد و در غم هایت با تو شریک است !

بگذار کسی باشم که به داشتن چینین عشقی مانند تو افتخار کند

بگذار کسی باشم که وقتی کلمه دوستت دارم را بر زبان می آورد اشک از چشمانش

سرازیر شود!

بگذار همانی باشم که تو میخواهی ، همانی باشم که تو آرزوی آن را داری عزیزم

بگذار کسی باشم که با احساس سخن نگوید ، از ته دل دردش را بگوید و از تمام وجود

عاشق و دل شیفته تو باشد!

بگذار کسی باشم که زمان تنهایی اش تو همان تنهایی او باشی و زمان خوشبختی

اش تو همان خوشبختی او باشی!

بگذار همانی باشم که با باوری عمیق به تو و زندگی نگاه بیندازد و با احساسی پاک

عاشق قلب مهربان تو باشد.

بگذار همانی باشم که بتوانم ستون های استوار زندگی را با محبت و عشق بنا کنم تا

تو با آرامش با من زندگی کنی عزیزم

بگذار همانی باشم که تو در رویاها منتظر او ماندی و به استقبال او رفتی!

بگذار کسی باشم که دیگر به جز تو به کسی دیگر نگاه نکند و تنها تو باشی و قلب

مهربانت و یک دنیا عشق در وجودش!

اینک من با تمام وجودم کاری کرده ام و خواهم کرد که هم تو را به آرزویت رسانده

باشم و هم خودم آینده ای خوشبخت را در کنار تو داشته باشم!

بگذار همانی باشم که دوستش میداری و بگذار همانی باشم که برای عشقش جانی

خواهی داد عزیزم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  |