



درسیاهی ها رهایم می کنی آخر چرا؟
پاک ازچشمت جدایم می کنی آخر چرا؟
دايماً در پیچ وتاب موی تو گم می شوم
درپریشانی رهایم می کنی آخر چرا؟
کوچه های شهررا من می شناسم مو به مو
راهی بیراهه هایم می کنی آخر چرا؟
لا به لای لحظه ها در خلوت دلواپسی
با غریبی آشنایم می کنی آخر چرا؟
باز چشمان سیاهت کم محلم می کنند
می روم ، اما صدایم می کنی آخر چرا؟
گر چه واپس می زنی دست نیازم را ولی
خوب می دانم دعایم می کنی آخر چرا؟




وقتیکه تنگ غروب دوباره بارون میباره

آسمون شهرمون باز تورو یادم میاره

دوباره دلم میخواد دستاتو محکم بگیرم


زیر گرمای نگاهت دوباره جوون بگیرم


صدای چک چکه بارون توی قلبم میزنه


واسه حرفای قشنگت دل من پر میزنه


تو فرار قطره ها خاطره هام جوون میگیرن


باز سراغتو از این خسته بی جوون میگیرن


توی آسمون چشمام داره بارون میگیره


بغض این دلم بزرگه داره آروم میگیره


وقتیکه تنگ غروب دوباره بارون میباره

آسمون شهرمون باز تورو یادم میاره

دوباره دلم میخواد دستاتو محکم بگیرم


زیر گرمای نگاهت دوباره جوون بگیرم


صدای چک چکه بارون توی قلبم میزنه


واسه حرفای قشنگت دل من پر میزنه


تو فرار قطره ها خاطره هام جوون میگیرن


باز سراغتو از این خسته بی جوون میگیرن


توی آسمون چشمام داره بارون میگیره


بغض این دلم بزرگه داره آروم میگیره


![]()
باور کن که دوستت دارم
اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، اي تنها بهانه براي نفس کشيدنم دوستت دارم ....
اي اميد و آرزوي من ، اي دنياي من دوستت دارم....
اي تو به زيبايي يک گل سرخ ، به پاکي يک چشمه زلال ، به لطافت و زيبايي باران بهار دوستت دارم....
اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ، همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم....
اي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم....
اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم....
اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم....
دوستت دارم و خواهم داشت اي که تو لايق اين دوست داشتني .....
عاشقت مي مانم و خواهم ماند، اي که تو ليلي اين دل ديوانه اي....
به خاطرت جانم را ، زندگي ام را ، فدايت مي کنم ، نثارت ميکنم تا بداني که دوستت دارم......
دوستت دارم که چشمهايم را قرباني نگاهت ميکنم ....
اگر مي گويم که دوستت دارم از ته دلم مي گويم ، از تمام وجودم مي گويم!
باور کني يا باور نکني حرف من فقط يک کلام است آن هم اين است دوستت دارم.........
به خداخيلي دوستت دارم
![]()
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

عشق و دوست داشتن
از بين خواهد رفت
خلقت عقل و دل انسان...
می تواند به تعداد انسانهای ديگر باشد
دوست داشتن می تواند برای مصلحت ديگری جدائی را تصميم بگيرد
میکند
و دوست داشتن از نظر انسان...
بدرستی که خدا برتر از انسان است.