تبليغاتX
تک صدف دریای عشق من کجایی...
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

   1

لبخند عشق

 

بعد از مدتها لبخندی بر لبانم نشست و آتش غم دوری سردتر از گذشته شد


و بعد از مدتها قلبم آرام شد و خورشید از پشت ابرهای سیاه آسمان دلم نمایان شد.


آری چشمانم ، همان چشمانی که بیشتر لحظه ها خیس خیس بودند تو را خواهند دید

، همان دستانی که آرزوی گرفتن دستانت را دارند ، دستان گرمت را خواهند فشرد و

منی که برای دیدن تو لحظه شماری میکردم و لحظه ها از خدای خویش طلب تو را

میکردم تو را خواهم دید و به آرزوی خویش خواهم رسید.


آرزو داشتم حتی برای چند لحظه تو را ببینم و خوشحالم از اینکه لحظه ای تو را

خواهم دید عزیزم..


اگر چه باز باید غم دوری را تحمل کنم ، اما دیدنت مرا آرام میکند و آبی سرد را بر روی

آتش غم دوری مان میریزد.


هر لحظه که به لحظه دیدارمان نزدیکتر می شویم تپش قلبم تندتر از همیشه میشود

و بیشتر از همیشه احساس میکنم به بهار عاشقی ام نزدیک می شوم و لحظه

دیداری دوباره را با زندگی خود خواهم داشت.


عزیزم دوباره لبخندی پر از عشق بر لبانم نشست ، چون تو را خواهم دید.


دلم آرام نمیگیرد ، دوست دارم لحظه ها زودتر بگذرد و لحظه در کنار تو بودن زودتر فرا

رسد ، همان روزی که برای آن روزها و ماه ها لحظه شماری می کردم...


ای یار خیلی بی تابم ، صبر دیگر برایم مفهومی ندارد ، تنها تو را میخواهم


نمیدانی که چقدر این انتظاری که رو به پایان است سخت است ولی به عشق دیدن تو

باز صبر میکنم و به انتظار بهترین لحظه زندگی ام که دیدن تو می باشد مینشینم تا

دوباره لبخند شادی چهره  غمگینم را فرا گیرد... منتظرم....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

در اين روزها ی بی خويشی نمی توانم به تو فکر نکنم . روزهايی که بی شباهت به شبهای طوفانی بندر نيست.....

خودت هم می توانی حدس بزنی که شب بی تو يعنی چه!

شب بی تو باغچه‌ای سوخته است که تک درختی تنها و بی برگ در آن خودنمايی می کند. همان درختی که روزی با واژه هايی از جنس اشک آبياري اش کرديم........

کاش ميدانستی چقدر خسته ام!.. خسته ! ... خسته...

... همچنان منتظرم تا موسيقی لطيف گامهايت در گوش کوچه های تنهايی‌ام نواخته شود. می‌دونم اميدی واهی ست!

ببخشيد ! ... باران چشمانم  اجازه اتمام اين نامه را نمی‌دهد............


چقدر غمناک بنویسم بسم به خدا حالا یه شعر تحریف شده از حافظ:

گفتم : غم تو دارم** گفتا : چشت در آید!گفتم: که ماه من شو**گفتا:دلم نخواهد!گفتم:خوشا هوایی کز باد صبح خیزد**گفتا هوای گرمیست!اه اه! عرق درآمد!گفتم:دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟**گفتا:برو به سویی تا گل نی درآید!گفتم :زمان عشرت دیدی که چون سر آمد؟**گفتا:که ای وای دیر شد,داد مامان درآمد!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

چشمانم چه گناهی کرده اند که باید این همه اشک بریزند

دستهایم چه گناهی کرده اند که باید این همه از سردی نا توان باشند

پاهایم چرا باید این همه خسته و نا توان باشند

چهره ام چرا باید این همه پریشان و غم زده باشد

قلبم چرا باید شکسته و پر از شور و التهاب باشد

دلم چه گناهی کرده است که باید در قفس دلی دیگر اسیر باشد

احساسات پاک من چه گناهی کرده اند که باید اینک دروغین و پر از ریا باشند

زندگی ام چرا باید این همه پر از اضطراب و ترس و نا امیدی باشد….

من چرا باید در این راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگیرم و راهی برای بازگشت

نداشته باشم

گناه من چه بوده است ای خدا؟چرا باید تاوان این همه سختی و غم و غصه را

بدهم؟

آری گناه من عاشق شدن است

چشمانم نگاه به چشمی دیگر انداختند و عاشق شدند و دائم برای عشق اشک

ریختند ، دستهایم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و التهاب لحظه های

عاشقی سرد شدند ، پاهایم به سوی دیار عشق در حرکت بودند و به خاطر این راه

دشوار عاشقی خسته و نا توان شدند ، چهره ام رنگ عشق را دید و عاشق شد و

پریشان از عشق سفر کرده و غم زده از عشق پر درد !

قلبم شکسته شد به خاطر عشق ، چون عشق پریشان بود ، دلم در قفس عاشقی

اسیر شد چون عاشق شد

احساست من بی هوده برای عشق خوانده و نوشته و ابراز شد و دروغین از آب در

آمد زندگی ام نابود شد ، زندگی ام پر از درد شد ، چون زندگی ام رنگ عشق را دید

و عاشق تر شد

آری ، تمام این دردها ، غم ها و غصه ها به خاطر گناهی بود که در یک نگاه و در یک

لحظه چشمانم مرتکب شدند

پشیمانم از اینکه دستهایم را به سوی خداوند بردم و از او خواستم که عشقی مقدس

را به من هدیه کند

پشیمانم از اینکه چشمانم در چشمان عشق طلسم شده اند !

پشیمانم از اینکه دلم را به دلی هدیه دادم که دلم در آن دل اسیر شد

پشیمانم از اینکه دستهای گرم و پر توانم را در دستان عشق گذاشتم و دستهایم سرد
و ناتوان شد

پشیمانم از اینکه تمام زندگی و امیدم را در صندوقچه قلب عشقم گذاشتم و کلیدش را

به دست روزگار سپردم

خدایا این گناه مرا ببخش ، مرا از این عذاب عاشقی نجات بده ، و مرا به همان دوران

تنهایی بازگردان

میخواهم همان مرد تنها وغریبه باشم ، میخواهم همان مردی باشم که برای خود

رویاها و آرزوهایی داشت ، میخواهم همان مرد تنها و بی کس باشم

می خواهم همان قلبی داشته باشم که پاک و بی ریا و ساده باشد

خدایا مقصر تویی من از تو و چشمانم شاکی هستم ! ، اینک که مرا در این زندان

عاشقی اسیر کرده ای ،و راهی برای بازگشت به گذشته برایم نگذاشته ای ، و مرا

عاشق کردی و در قلب معشوقم طلسم کرده ای لااقل بیا و با ما باش ، بیا و این

زندگی را برایم عذاب نکن ، بیا و مرا به عشقم برسان و ما را به سوی دنیای

خوشبختی ها روانه کن ، بیا و ما را مثل دو کبوتر عاشق در این آسمان آبی ات رها

کن خدایا تو که مهربانی تو که بخشنده ای پس مهربانی و بخشندگی ات را به ما

نشان بده ، خدایا تو مرا در این سیلاب عشق رها کرده ای پس بیا و به من کمک کن که

در این سیلاب عشق فرو نروم . به پاهایم قدرت بده تا از این سیلاب به راحتی عبور

کند ، به دستهایم قدرت بده تا محکم و با قدرت دستان یارم را بگیرم تا آن را به سلامت

و موفقیت از این سیلاب عبور دهم

خدایا به من اراده بده که عشق را رها نکنم و با توکل به تو به هر آنچه که میخواهم

برسم

خدایا اینک که تو مرا در این سیلاب عاشقی رها کرده ای به قلبم نیروی عشق و

دوست داشتن عطا کن تا با احساس پاک و بی ریا و عاشقانه بتوانم با عشق زندگی

کنم و او را از تمام وجودم دوست داشته باشم

خدایا تو را به آن عظمت و بزرگی ات قسم میدهم که به ما کمک کنی ، تو که ما را در

این سیلاب عاشقی رها کرده ای لااقل هوای ما را داشته باشی

خدایا اگر نمیخوای کمک کنی ، اگر میخواهی ما را به حال خود رها کنی ، مرا از این

سیلاب و این زندان عاشقی نجات بده تا بیشتر از این عذاب این زندان پوچ نشوممرا

از عشق جدا کن و مرا همان مرد غریبه و تنها و بی ریا کن …!!!!

خدایا مقصر تویی و چشمانم ، اینک که خودت مرا در این دنیای عاشقی رها کرده ای

پس تا آخر راه با من باش!

خدایا من از تو شکایت دارم که این چشمان ساده را به من دادی! ، اینک که نمیتوانم از

تو که اختیار تمام دنیا در دستانت میباشد ، به تو که ما را آفریده ای ، به تو که تنها امید

مایی ، به تو که کبیر و مهربانی به کسی شکایت کنم ،پس تنها راه این است که در

خاکت سجده کنم ، و التماس کنم تو را که به ما کمک کنی ، من شاکی ام از این دنیای

عاشقی واز چشمانم ، شکایتم را به چه کسی بگویم ؟ پس مجبورم که در مقابل تو

که قاضی دنیایی از چشمانم شکایت کنم !!!

خدایا ، یــــا به من کمک کن تا به تنها آرزویم که رسیدن به عشقم میباشد برسم و یا

اینکه مرا از عشق جدا کن و چشمانم را برای همیشه از من بگیر تا عاشق کسی

دیگر نشود!

من اعتراف می کنم که چشمانم گناهکارند !

آهای چشم گریان من تو نیز اعتراف کن که گناهکاری!

مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم

قاضی درگاه تویی ، حکم سحرگاه تویی


                  

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  |