تبليغاتX
تک صدف دریای عشق من کجایی...
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

  به نام تو که برایم بهترینی عزیزم

تو آمدی و بهار زندگی ام فرا رسید ...

تو آمدی و کویر دلم ، تبدیل به دریایی از عشق و محبت شد ....

آمدی و خوشبختی را با خود بهمراه آوردی...

تو همانی که من میخواستم ، تو همان آرزوی منی ای آرزوی من...

با ورود تو به قلبم خوشبختی در زندگی ام تضمین شد و فرداها را

در کنار تو زیبا می بینم و می دانم با تو زندگی ام پر از

خاطره های شیرین و ماندگار خواهد بود.

دستان گرمت را به من بده ، سرت را بر روی شانه هایم بگذار

و درد دلهای عاشقانه ات رادر گوشم زمزمه کن ای عشق من ...

می خواهم با تو همان مرد خوشبخت باشم ، همانی که برای

 رسیدن به تو خودش را به آب و آتش زده...

اینک که تو را یافتم دیگر به جز خوشبختی مان هیچ آرزویی

 را از خدای خویش ندارم، ای تک ستاره آسمان تاریک قلبم خیلی دوستت دارم و

میخواهم تا آخرین لحظه نفسهایم تو راعاشقانه دوست داشته باشم

 و به تو عشق بورزم و با عشق تو زندگی کنم...

تو آمدی و به من نیروی عشق دادی تا با این نیرویی که

در وجودم است عاشقانه با تو زندگی کنم و به عشق تو در مقابل

 سختی ها و مشکلات زندگی بایستم....

دوستت دارم ای تو که خزان سرد و بی روح دلم را تبدیل

 به بهار سبز عاشقی کردی عزیزم

ازمجنون قصه ها نیز دیوانه ترم .....

این قلب کوچک و پر از درد من فدای تو ، این قلب من بی ارزش است جانم فدایت ...

می خواهم با گرمی آن قلب عاشقت در این دنیای سرد زندگی کنم و به تو و عشق تو

افتخار کنم ... خوشبختم چون در کنار تو هستم ، امیدوارم به فرداها چون در قلب مهربان

تو هستم و زندگی ام را بیشتر از همیشه زیبا می بینم

 چون تو همان زندگی منی ای بهترینم.

بیشتر از همه چیز و همه کس دوستت دارم و بعد از

 خدای خویش تو را می پرستم و عاشقانه از ته قلبم ، با صداقت

و یکرنگی و یکدلی فریاد میزنم :

ای بهترینم خیلی دوستت دارم

و تا ابد و تا زمانی که خون در رگهایم جاری است با تو می مانم..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

عاشقانه دفتر عشق را باز کن و از ته دل بخوان متنهایم را...

ترانه عشق...

به عشق تو می نویسم تا بخوانی و این قلب عاشق مرا باور کنی...

 

با چشمهای خیس می نویسم که دوستت دارم تا تو نیز با چشمهای خیس بخوانی و

 

احساس مرا از ته قلبت درک کنی ....

 

با دلی عاشق می نویسم که عاشقانه با تو می مانم ، و می نویسم که اینها تنها یک

 

نوشته نیست بلکه احساس قلبی من است عزیزم....

 

می نویسم تا بخوانی و به عشق من افتخار کنی ... با دلی پاک ، صادقانه و یکرنگ می

 

نویسم که خیلی دوستت دارم ....

 

می نویسم تا شبها با خواندن درد دلهای عاشقانه ام به خواب روی و خواب فرداهای با

 

هم بودنمان را ببینی...

 

به عشق تو می نویسم و با یاد و خاطرات تو زندگی می کنم عزیزم...

 

از تو می نویسم ، چون که تو لایق  احساسات عاشقانه منی بهترینم....

 

به تو ، قلب پاک تو و عشق مقدست افتخار می کنم و تا ابد تو را در قلب خویش اسیر

 

 نگه می دارم...

 

راضی باش به این اسارت ، با خون عاشقی و عطر نفسهایم تو را در  زندان قلبم زنده

 

نگه می دارم...

 

با دلی عاشقتر ، می نویسم که عشق تو پاکترین عشق دنیاست و با قلمی به رنگ

 

سرخ در دفتر عشقم می نویسم که خیلی دوستت دارم ای هم نفس من....

 

این دفتر عشقم با تمام احساسات عاشقانه اش تقدیم به تو ... تو لایق این دفتر عشقی

 

 ، صادقانه آن را به تو هدیه می دهم .....  هر شب صفحه ای از دفتر عشق را باز کن ،

 

بخوان هر آنچه که از تو گفته ام و با احساس آرامش عشق بخواب .....

 

تمام صفحات این دفتر عشق را ورق بزن ، جای قطره های اشکم را در هر صفحه از آن

 

 ببین!

 

حالا تو نیز با چشمان خیس این دفتر عاشقانه را بخوان و مرا باور کن.........

 

به عشق تو می نویسم ، می نویسم در این دفتر عشق از تو و آن قلب مهربانت

 

عزیزم...

 

Image and video hosting by TinyPic

 

                           

 

خب این آخر هم چند تا عکس از گیومیونگ می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد ولی چون اگه تو صفحه اصلی باشه لود وبلاگ سخت می شه اگه عکسها رو خواستید به ادامه مطلب برید.

شاد باشید و مستدام...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  | 

                   

اول از همه عزیزانی که به وبلاگ من سر زدند و نظرات خودشون رو دادن تشکر می کنم و معذرت می خوام از این که دیر به دیر آپ می کنم راستش چند روزیه که استاد چند تا پروژه سنگین داده و منم فرصت سر خاروندن هم ندارم و یه عذر خواهی مخصوص از محیا جان می کنم که دیگه واقعا من رو شرمنده کرد و امیدوارم من رو ببخشه و حالا این متن رو به همه ی شما عزیزان تقدیم می کنم.


                    

                قلب سرخ

 

مثل یک مهتاب در آسمان تاریک قلبم نشستی و قلب مرا پر از نور محبت و

عشق خودت کردی....


مثل یک قناری در باغ سوخته قلبم نشستی و با صدای آواز دلنشینت قلب

مرا دیوانه آن احساس پاکت کردی......


مثل لیلی قصه ها آمدی و مرا مجنون خودت کردی. آری تو مرا عاشق خودت کردی 

تو مرا گرفتار خودت کردی.......


آمدی و مرا با رویاهای عاشقانه ات همسفر کردی ، مرا با خود به دشت آرزوها بردی

و تمام آرزوهایم را زنده کردی ، دلم را پر از امید و دلگرمی کردی ، مرا در این دنیای

عاشقی دربه در کردی !


مثل یک شبنم  بر روی چشمانم نشستی و مثل اشک یک عاشق بر روی گونه ام

سرازیر شدی .....


تو که آمدی درهای قلبم را طلسم کردم و بالای درگاه آن نوشتم ورود ممنوع!


قلب تو را در آنجا اسیر کردم ، اسیر محبت و عشق خودم کردم !


در این خانه  دل سرخ تو را با خون عشق و هوای دوست داشتنم  زنده نگه خواهم

داشت و با احساس پاکم درد دلهای عاشقانه ام را هر شب در گوشت زمزمه خواهم

کرد عزیزم....


کاری میکنم که دیگر لحظه ای ، حتی لحظه ای از این خانه سرخ خسته و دلسرد

نشوی ، به عشق من وفادار باشی و مرا از ته قلبت دوست داشته باشی عزیزم....


از تمام دار این دنیا تنها همین قلب سرخ را دارم و اینک آن را با احساسی پر از عشق

به تو تقدیم کرده ام و دلم میخواهد تو نیز با احساسی پاکتر به آن وفادار باشی

عزیزم...


عزیزم من نیز میخواهم به همگان بگویم که دوستت دارم.....


قلم سرخ زندگی را برمیدارم به سوی قلب مهربانت می آیم و بالای درگاه آن

مینوسسم که :   
یکی را دوست میدارم  تا دیگر کسی وارد آنجا نشود آن لحظه است

که قلبت تنهای تنها برای من است و من نیز تنهای تنها برای تو می باشم

عزیزم...........

 

                            

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  |