
دنيای خالی از عشق چه ارزشی دارد؟قلبی که با
عشق بيگانه است ...دلی که از عشق بهره ای ندارد چون چراغی است که روشنايی ندارد .و
همينکه با شعله ای روشن شد پيرامون خويش تصاويری لرزان و مبهم چون رويايی رنگين يا
جلوه هايی خيالی پديد مي آوردکه ما آن را چون کودکانی ساده لوح و معصوم با تجلی
ابهام آلودش در نشئه لذت غرق ميسازد.
امروز نتوانستم به ديدار او
روم.
نتوانستم چون جمال پرستی عابد .به عبادت حرم مقدس وجودش بشتابم.ناگزير پيکی
از جانب خويش به سويش فرستادم.اين پيک سفير قلب من بود که برای او...برای شارلوت
زيبا غنچه های طلايی احساس مرا...شکوفه های آسمانی عشق آسمانی مرا بصورت پيام ساده
احوالپرسی ميبرد.
وقتی پيک من.
اين سفير عشق که از نزديک به زيارت بت جاويد
من رفته بود بازگشت.در کشاکش هيجان آميز
يک لحظه شور و شيدايي ميخواستم او را
بجای شارلوت...بجای معبود ملکوتی و رويا آفرينم در آغوش بفشارم.
آخر این مرد از
سر کوی یار بازگشت.بوی او را میداد .از وجودش نور پر جلال او میتابید.در چشمهایش
مستی شراب شرر انگیز نگاه او موج میزد.
میگویند سنگ بولونی دارای خاصیتی است که
در پرتو آتشین خورشید . نور و حرارت آنرا بخود میگیرد و شبها ...در میان امواج
تاریکی پرتو آفتاب را از خود منعکس میسازد.پیک من نیز چون همین سنگ بود.
نور
شارلوت از مرمر پیشانی اش میتابید .گرمی شارلوت از نزدیکی اش ...از ذرات وجودش
احساس میگردید .
با خود میاندیشم که دیدگان شعله افروز شارلوت من.بر چهره و گونه
های او لغزیده و همین اندیشه بود که پیک ساده را برایم به صورت یک پیامبر مقدس که
حامل آیات و پیامهای ملکوتی است در آورده بود.
لابد تو که اکنون سطور پریشان
نامه مرا...این نامه ای که جنون عشق من بشکل کلمات و عباراتی سرگردان بر پهنه روح
آن ریخته میخوانی. به باد تمسخرم میگیری.تصور میکنی که اینها ...این هیاهوی عشق
آمیز و دیوانه .هذیان روحی و خود گم کرده من است.
ولی آیا مگر در این حقیقت لحظه
ای تردید داری که انسان تنها با خیال های پر نقش و نگار و رویاهای واهی و پوچ بخود
نیرو میبخشد؟به روان فرسوده و ناتوان خویش شور زندگی میدهد ؟
اگر این نیست پس
موجوداتی که منبع الهام ما هستند آنها که با آبرنگ احساس و قلم موی رویا بر تابلوی
اندیشه ما تخیلات بی پایان و فریبا را نقاشی میکنند باید در زمره اشباح باشند.


سلام یکی از عزیزان گفته بود چرا نمی ذاری مطالبت رو ذخیره کنیم ببینید عزیزان عده ای مطالب وبلاگ رو بدون ذکر منبع در وبلاگ های خودشون کپی کرده بودن برای همینم من مجبور به این کار شدم. اما این کار من مانع از ذخیره شدن مطالب وبلاگ بروی هارد شما نمی شود. برای ذخیره مطالب اجازه دهید وبلاگ به طور کامل لود بشود بعد از همون راه معمول اقدام به ذخیره سازی نمایید. با تشکر از همه ی شما عزیزانی که به وبلاگ من سر می زنید.
قربان شما حامد مطلبی نژاد

دیدار![]()
ديشب که به ديدارم آمدی دسته ای از گلهای سپيد بر سينه خود آويخته بودی بارها خواستم تمنا کنم آنرا به من هديه دهی.ليکن جرات نکردم.
وقتی از من جدا شدی و در خوابگاه خويش خفتم ديدگانم خواب را از من گريزان نمودند و هنگاميکه شفق سر زد چون نيازمندی برگهايی از دسته گلت را يافتم وآنها را بوييدم.
اين برگهای خشکيده خود ارزشی ندارند ولی چون يادبودی از محبت و عشق تو هستند بجای گل و شيشه عطر از آنها نگهداری ميکنم تا روزيکه دگر باره بديدارم بيايی و دلم از نگريستن رخساره همچون برگ گلت آرام گيرد.
پرتو سحرگاهی از پنجره من ميتابد و از جانب تو پيام می آورد:
آنچه به دست گرفته ای چيست؟
پاسخ ميدهم: اين يک شاخه گل يا ريحان و گلاب نيست ولی چون از محبوب به يادگار مانده برای من عزيز است.
آنگاه بر جای خويشتن نشسته می انديشم:
اين يادبود وصال را من در کجا نگاهداری نمايم؟
همه آرايش و زينت ها را به کناری نهاده و با ياد تو که دل از من ربوده ای گوشه ای را بر گزيدم چه زينتی بالاتر از انکه بازمانده دسته گل ياسمنی را که بر سينه داشتی اينک بر روی قلب من قرار گرفته است و مرا به شکيبايی ميخواند.
تو ای گل زيبای من که دلی آکنده از درد داری و خواب بر وجودت سايه انداخته است مگر به تو نگفته اند زيبايی و شکوه گل بيشتر به خاطر آن است که در دامان خاری جای دارد؟
بيدار شو و وقت را گرامی بشمار...برخيز و به يار آور که در کنار سنگ ها مردی تنها و بيکس بانتظار تو نشسته که هرگز نبايد او را بفريبی چه ميشود اگر به سوی او روان شوی و هنگاميکه تنها چهره دلارای تو را در نظر خويش مجسم کرده است حقيقت را در برابرش آشکار سازی بنوای گام های خود از رويايی که او را در بر گرفته است برهانی تا وی محبوبش را لختی در آغوش گيرد.
دست در دست هم نهاده ديدگانمان را به هم دوخته ايم زيرا سرنوشت اينطور ميخواست که ما هم لحظه ای از شراب ابديت سر مست شويم .
طليعه خورشيد و بوی سکر افرين گلها به ما نويد جوانی و کامرانی ميدهند و اين عشق که ميان ما استوار گرديده است به اندازه ترانه های روستايی که از بيکران دور بگوش ميرسد ساده و بی آلايش است.
ياسمن هايی که به خاطر من چيده و از آنها دسته گلی آراسته ای به من ميگويند بيدار باش که اين ارمغان با دادن و باز پس گرفتن نگاه شرمساری توام است.
او لختی بر تو لبخند خواهد زد و دمی شرمگين لب بر لبت خواهد فشرد و زمانی نيز بی سبب از خود بی خود خواهد شد.اما من ميگويم عشق من و تو از ترانه هايی که برايت خواندم و آنها را بخاطر تو سرودم بی زنگارتر است.
ساعتی خوشتر از اين دم که ما موجوديت يکديگر را احساس مینماييم وجود ندارد و آنچه را که امکان ناپذير و محال ميدانند در ميان من وتو نيست حتی در ماورای اين طلسم سايه ای ما را تهديد نميکند.


تو کجا بودی؟![]()
آن زمان که به آسمان چشم انداخته بودم و از میان اینهمه
ستارگان آسمان به دنبال تو بودم که یک لحظه
به من چشمک بزنی و مرا بیش
از بیش عاشق خودت کنی ، تو کجا بودی؟
آن زمان که دلتنگ تو بودم ، منتظر شنیدن صدای مهربان تو بودم ،
تک تک ثانیه ها را میشمردم و در تب و تاب دیدار
با تو بودم ، تو کجا بودی؟ آن زمان که دلم گرفته بود ،
با خود درد دل میکردم ، اشک میریختم
و در حسرت دیدن تو بودم تو کجا بودی؟
آن زمان که دستانم را به آسمان برده بودم و تو را دعا میکردم
تو کجا بودی؟
تو کجا بودی که ندانستی من کجا هستم؟
یک لحظه هم از فکر و یاد تو دور نیستم!
تو کجا بودی که ببینی این مرد مجنون در این دنیای
دور چگونه در پی تو شب و روز به انتظارت ن
شسته است ، خسته است ، شکسته است!
در آن زمان تو با یار دگر بودی و من نیز دلم را به تو خوش کرده بودم
که آری کسی هست که تنها مرا دوست میدارد !
اما افسوس
افسوس که در آن زمان تو در آغوش یار دیگری بودی.....

