تبليغاتX
تک صدف دریای عشق من کجایی...
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

تبلیغات: 


سلام خدمت همه ی عزیزان

امیدوارم حالتون خوب باشه و طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه احدیت.

ببشخید این آپم یه خورده طول کشید دیگه درس و دانشگاه شروع شده و کمتر وقت می کنم بیام نت اونم تهران.

در ضمن سال تحصیلی جدید رو با کمی تاخیر به دانشجویان عزیز مخصوصا ترم اولی ها تبریک می گم واقعا که بهترین ترم ترم یکه ازش لذت ببرید.

توی این شهر درندش دلم خیلی هوای یار رو کرده برای همین این نامه رو برای او نوشتم.

شاد باشید و مستدام


مي توان گفت كه ديدار تو تقدير نبود
ورنه در كوشش عشاق تو تقصير نبود! 
عزیز نامهربان ...
ترديدي ندارم كه ترا بيش از جانم و باز بيش از روانم دوست مي دارم. نميدانم چرا به من الهام شده كه ممكن است دست من هرگز به تو نرسد، با اينكه اين را مي دانم سعي مي كنم خودم را به ناداني بزنم و ساعاتي چند به اين عشق بزرگ و آسماني خود دل خوش دارم. ولي باز اكثر اوقات وجدانم به كمكم مي آيد و مرا از اينكه دو برابر سن ترا دارم از اين عشق منع مي كند او مي گويد: «... تو همانند بيمار محتضري هستي كه به هنگام جان دادن نيز مرگش را باور نكند؟» بگذار پـريـوش نـامهربان تو، همانند پرنده اي در فضاي زندگي رقص كنان پرواز كند... افسوس كه او نمي داند چگونه انسان مي تواند با دست خويشتن روحش را از قفس سينه پرواز دهد؟!
مي دانم اگر تو از كنارم بروي سالهاي شادي به غم و نوميدي تبديل مي شود و افسردگي غم، چون شراب فاسد مرا رنجور و آشفته مي سازد. افسوس كه با ديدار تو هوسهاي من، عشقهاي من همه مردند و مرا با اين دل بي ايمان كه جز رنج بردن و غمگساري كار ديگري ندارد تنها گذاشتند. طوفانهاي سرنوشت يكي بعد از ديگري گلهاي زنده و خوش بوي مرا پژمرده كردند و مرا همچون بوته گلي بي برگ و خشك بر جاي گذاشتند.
اكنون روح خود را مي بينم كه از گردابهاي هولناكي كه تو برايش فراهم كردي غوطه زنان به سوي نيستي مي رود. چه مي‌شد اگر با آهنگهاي دلنشين خود كه از حيات جاوداني سـرچشمه مي گيرد او را به سوي خود مي خـوانـدي و سخت در آغـوشـش مي فشردي؟ و در قالب روح لطيف خويشتن جايش مي دادي؟!
عزيز من ...
با اينكه دوري تو به مثل دوري جسم از روح است، دوري تو زجر و شكنجه است. دوري تو به حكم خاتمه يافتن زندگي من است. ولي مي انديشم وجدانم پر بيراه نمي رود من بايد به خاطر تو و سعادت آينده تو اين مصايب را تحمل كنم. از تو خواهش دارم سعي كني از محيط مغناطيسي اين عشق لعنتي خود را خارج سازي و اطرافت را به خوبي بنگري؛ باشد نشاط و شادماني و سعادت آينده خود را به مردي كه خاكستر غم تمام وجودش را فرا گرفته است نفروشي. بعد از دوري تو عمر من آنقدرها نيست كه اين عذابها بتواند جسم و روحم را به رنج اندر كند. ولي تو بخاطر پرستش من نبايد خود را به آتش افكني ... مگر خداي مهربان و بزرگ بخاطر دوست داشتن مخلوقش خود را به آتش مي افكند؟...نه...!
چه بسا مردان او كه در زير عذاب و رنج سوختند و او فقط تماشاگر بود! چه بسا كه مؤمنان جهان در زير شكنجه ظالمان از درد و رنج جان سپردند و خداوند با اينكه مي دانست آنان بيگناهند جهان را كن فيكون نكرد و حتي بعد از مرگ فجيع عيسي مسيح و حسين ابن علي ... باز آفتاب درخشيد و مهتاب جهان تاريك را روشن ساخت. بلبلها بنوا سرايي پرداختند و گلها روئيدند و فكر و دل آن شاعر شوريده حال را كه گفته بود بعد از مرگ جوانان گل مروياند سوزاندند و خاكسترش را به نسيم بهاري سپردند!
محبوبم ... ! وقتي خدا بخاطر هيچ موجودي رنج نكشد و خود را به آتش نيفكند تو چرا بايد بخاطر من بسوزي؟
ايمان راسخ دارم كه اين نامه در اتخاذ تصميم به تو كمك خواهد كرد تا اگر واقعاً مرا به حد من دوست نداري موافقت كني از راه تو به كنار روم تا «هستي» و زيبايي زندگي برويت لبخند بزند و بتواني در مسير آرام زندگي از نو قدم برداري ولي بدان شروع زندگي شيرين تو حيات واقعي مرا پايان مي بخشد. در واقع من به جسمي تبديل مي شوم كه روح نداشته باشد اما در راه تو و سعادت آينده تو اين فداكاري چندان ارزشي ندارد.!
از اين پس من ديگر كاري ندارم زيرا همگان در اين خزان خانه اي براي خود ساخته اند و براي من ديگر فرصت ساختن خانه وجود ندارد. آنـانكه همچون من تنها مانده اند كماكان تنها خواهند ماند و جز اينكه با خيال روي تو در راههاي تاريك بي پايان قدم گذارند چاره ديگري ندارد.
بي سبب نيست كه گفته اند:
خيال روي تو در هر طريق همره ما است // نسيم بـوي تـو پيـوند جـان آگـه مـاست
بـه حـاجـب در خلوت سـراي خـاص بـگو // فـلان، ز گـوشه نشينان خاك درگه ماست
كسيكه ترا براي هميشه مي پرستد ... اگر زنده بود با جسم و روانش، اگر بيمار شد و درگذشت با روان جاودانش ... !.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  |