تبليغاتX
تک صدف دریای عشق من کجایی...
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

                       بنام آنکه انتظار را آفرید تا لحظه ی دیدار شیرین باشد.

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم...... تنهائی را دوست دارم چون بی وفا نیست، تنهائی را

دوست دارم چون تجربه اش کرده ام ،تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست ،تنهائی را

دوست دارم چون خدا هم تنهاست ،تنهائی را دوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار خواهم

گریست و هیچ کس اشکهایم را نمیبیند...

در جهانم ، در خزانم

من شگفتی آفرینم

من به امید صدایت تا ابد

بر بام دنیا می نشینم .

 

باصدای تو دلم آرام گردد

با نفس هایت وجودم شاد گردد

من صدایت دوست دارم

ای صدای سحر آمیز درونم

 

قلب من را تو چگونه بر دلت

زنجیر کردی

تو وجودم با صدایت

تسخیر کردی

 

وحرف آخر:

            باران نباش که با التماس خودت را به پنجره بکوبي ...ابر باش که همه منت باريدنت را بکشند .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  |