تبليغاتX
تک صدف دریای عشق من کجایی...
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

   

چگونه فراموش کنم تو را که مرا از خرابه های تنهایی به سوی کاخ های سپید عشق هدایتم کردی و عاشقی بیقرار و یاری با وفا برای خویش ساختی آهو بره ای شده ای که دوستی گرگ را پذیرفته و برای اشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را بدست آوردی.

چگونه فراموش کنم تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و تپش قلبت را حس میکردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا کردم که ای خدا پس کی او را خواهم یافت.

چگونه فراموش کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام برایم همه ی این ها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند.

دستم را به تو میدهم قلبم را به تو میدهم فکرم را به تو میدهم بازوانم را به تو میبخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم را که نپرس دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را میخواهند و برای رسیدن به عطر نفس های تو دلتنگی میکنند.

چگونه فراموش کنم تو را که قلم سبزم را به تو هدیه کرده ام که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشند.

پیش ترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم میخواهد همیشه به یاد تو سبز بنوسم. دلت را به من بده .فکرت را به من بده . سرت را بر روی شانه هایم بگذار تا عطر نفسهایت را میان هم قسمت کنیم

حالا تو بگو چگونه تو را فراموش کنم؟

i love you

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  |