تبليغاتX
تک صدف دریای عشق من کجایی...
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

دادگاه عاشقی تشکیل شد متهم من اتهامم قتل عمد

 عقل قاضی  دیده منشی آمدم از حبس و بند

خاطراتش حرفهایش حاظرین و ناظرین

شد وکیلم قلب من کو بود آنجا بهترین

در دفاع از خود چه گویم اتهامم وارد است

کشتم او رادر وجودم اینک این دل نادم است

گفت قلبم این چنین تعبیر تو باشد خطا

او خودش با دست خود بر عشق تو زد تیشه ها

گر نمی کشتی تو را می کشت این قانون بود

رفتنش دل کندنش خوش بودنش مدرک بود

گفت قاضی شرح این قصه کتاب حاضر است

حکم من آزادیاین بی گناه خسته است

دیده ام با اشک من حکم مرابر دل نوشت

اینک آزادم چه بازی ها کند این سرنوشت

آرزوم بود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت   توسط حامد مطلبی نژاد  |